خود آگاهی
نمی خواهم نصيحت اخلاقی کنم ،مسأله ی انسان است ، که دارد قربانی می شود ،و هر روز که می گذرد ،ارزش ها ی انسانی قربانی تر می شود ،بزرگ ترين ارزش ها ی است ،که بتواند » عصيان « انسانی که انسان با آن شروع می شود امکان نفی است ،امکان بگويد : نه! حضرت آدم هم با اين شروع شد : گفتند که از اين ميوه نخور ،خورد ،و بعد آدم شد ، انسان شد ،به زمين آمد ؛ اگر نه ،مثل اين همه فرشته بی معنی که هست ،يک فرشته می شد و او می بايست » آدم « ، پر خور و بی مصرف می شد همين جا ؛بعد ديگری شد ! » آدم « پيش او به سجده می افتاد ،ولی خودش عصيان کرد و خودش و آدم در زندگی روزمره ، اولين چيزی را که ويران می کند ، از دست می دهد ، فدا می است ، عصيان ، حتی اين عصيان را ، که انسان را شبيه خداوند در » عصيان « ، کند عالم می کند ، از دست می دهد به خاطر چه ؟ گاه به خاطر قسط : دو سال ،سه سال ، پنج سال ، سفته امضا کرده ، ديگر از جايش تکان نمی تواند بخورد !هر بدبختی که بر سرش برا ی اين قسط ها که بر اساس حقوق و درامد اوست ! » بله چشم « : بياورند ، بايد بگويد فدای يک يخچال ، » خدا گونه بودن آدمی « ، . بر اساس وضع موجود اوست ! می بينيم يک خانه ، يا يک اتومبيل شده ،و بعد اين آدم نمی فهمد که چه چيزی را از دست داده و در برابرش چه چيزی را بدست آورده ، نمی فهمد از چه چيز لذت می برد . داشتن اين اتومبيلی که عصيان فدايش شده ،امکان و استعداد خدايی بودن و نماينده ی خدا در زمين بودن فدايش شده ،چقدر لذت می دهد که معادل لذت ) عصيان و نفی باشد ؟{ ! مسلماً ، کسی که مزه ی لذت عصيان را ، مزه لذت نفی را ، مزه ی خالق بودن را ،مزه ی لذت آگاه بودن را ،چشيده باشد ، به هيچ قيمتی در برابر هيچ چيزی ، عوضش نمی کند ، ولی چه شده که نداريم . دستی ، دست » خودآگاهی « به سادگی عوض می کنيم ؟ به خاطر اين که ما نيرومندی ، و يا تازيانه ی بی رحمی بايد همواره در زندگی باشد ،که در موقعی که سخت مشغوليم ، در شب و روز که در گيريم ، - که حتی در خواب هم ، خواب زندگی اداری و شغلی و خانوادگی و لباس و ... می بينيم – در چنان حالتی بايد گريبان مارا بگيردو احمقانه ای که هی ما را می چرخاند و سر گيجه مان » لابيرنت « تکانمان دهد ، از اين گرفته و متوجه نيستيم که اصلاً چه قدر وقت صرف شده ، در کجا ی عمر هستيم ، تا مرگ چه قدر فاصله داريم ، و چه قدر امکانات را از دست داده ايم ، و چه قدر لذت ها ، ارزش ها ، کمال ها ، در زندگی بوده ، که ما بدست نياورده ايم ، به خاطر اين که به اين چيز هامشغول بوده ايم ، از عمق اين لجن بيرونمان کشد ، توی آفتاب نگهمان دارد ، خشکمان کند. » تويی «! » تويی « : ، و تکانمان بدهد ، محکم به ديوارمان بکوبد ، و بگويد که» تويی «! » تويی
نمی خواهم نصيحت اخلاقی کنم ،مسأله ی انسان است ، که دارد قربانی می شود ،و هر روز که می گذرد ،ارزش ها ی انسانی قربانی تر می شود ،بزرگ ترين ارزش ها ی است ،که بتواند » عصيان « انسانی که انسان با آن شروع می شود امکان نفی است ،امکان بگويد : نه! حضرت آدم هم با اين شروع شد : گفتند که از اين ميوه نخور ،خورد ،و بعد آدم شد ، انسان شد ،به زمين آمد ؛ اگر نه ،مثل اين همه فرشته بی معنی که هست ،يک فرشته می شد و او می بايست » آدم « ، پر خور و بی مصرف می شد همين جا ؛بعد ديگری شد ! » آدم « پيش او به سجده می افتاد ،ولی خودش عصيان کرد و خودش و آدم در زندگی روزمره ، اولين چيزی را که ويران می کند ، از دست می دهد ، فدا می است ، عصيان ، حتی اين عصيان را ، که انسان را شبيه خداوند در » عصيان « ، کند عالم می کند ، از دست می دهد به خاطر چه ؟ گاه به خاطر قسط : دو سال ،سه سال ، پنج سال ، سفته امضا کرده ، ديگر از جايش تکان نمی تواند بخورد !هر بدبختی که بر سرش برا ی اين قسط ها که بر اساس حقوق و درامد اوست ! » بله چشم « : بياورند ، بايد بگويد فدای يک يخچال ، » خدا گونه بودن آدمی « ، . بر اساس وضع موجود اوست ! می بينيم يک خانه ، يا يک اتومبيل شده ،و بعد اين آدم نمی فهمد که چه چيزی را از دست داده و در برابرش چه چيزی را بدست آورده ، نمی فهمد از چه چيز لذت می برد . داشتن اين اتومبيلی که عصيان فدايش شده ،امکان و استعداد خدايی بودن و نماينده ی خدا در زمين بودن فدايش شده ،چقدر لذت می دهد که معادل لذت ) عصيان و نفی باشد ؟{ ! مسلماً ، کسی که مزه ی لذت عصيان را ، مزه لذت نفی را ، مزه ی خالق بودن را ،مزه ی لذت آگاه بودن را ،چشيده باشد ، به هيچ قيمتی در برابر هيچ چيزی ، عوضش نمی کند ، ولی چه شده که نداريم . دستی ، دست » خودآگاهی « به سادگی عوض می کنيم ؟ به خاطر اين که ما نيرومندی ، و يا تازيانه ی بی رحمی بايد همواره در زندگی باشد ،که در موقعی که سخت مشغوليم ، در شب و روز که در گيريم ، - که حتی در خواب هم ، خواب زندگی اداری و شغلی و خانوادگی و لباس و ... می بينيم – در چنان حالتی بايد گريبان مارا بگيردو احمقانه ای که هی ما را می چرخاند و سر گيجه مان » لابيرنت « تکانمان دهد ، از اين گرفته و متوجه نيستيم که اصلاً چه قدر وقت صرف شده ، در کجا ی عمر هستيم ، تا مرگ چه قدر فاصله داريم ، و چه قدر امکانات را از دست داده ايم ، و چه قدر لذت ها ، ارزش ها ، کمال ها ، در زندگی بوده ، که ما بدست نياورده ايم ، به خاطر اين که به اين چيز هامشغول بوده ايم ، از عمق اين لجن بيرونمان کشد ، توی آفتاب نگهمان دارد ، خشکمان کند. » تويی «! » تويی « : ، و تکانمان بدهد ، محکم به ديوارمان بکوبد ، و بگويد که» تويی «! » تويی
No comments:
Post a Comment